بهار ، بهار ... چه اسم آشنایی

صدات میاد ... اما خودت کجایی ؟

***

سلام بهارم

بهار غایبم ... وقتی نیستی دلم می گیره ... ولی وقتی که میام و می بینم دوستات همیشه به یادتن ، کلی دلم باز می شه و خوشحال می شم .

این روزا دوست خوب و یک رنگ داشتن کیمیاست

راستش دیشب هم اومدم برات آپ کنم ... ولی دست و دلم به این کار نمی رفت . آخه اینجا خونه ی بهاره ... نوشته های بهار صفای دیگه ای داره ... اما چه کنم که مکلفم کرده بودی

بهارم

تو اونقدر اینجا صمیمی حرف می زنی ، که منم عادت کردم وقتی میام اینجا خیلی راحت از مکنونات قلبیم ... از احساسم نسبت به تو می گم و می نویسم

درسته که تا حالا ندیدمت ... درسته که هنوز صدای نازنینت رو زیاد نشنیدم ... ولی اونقدر برام عزیزی که شاید خودتم باور نکنی

اونقدر تو دلم جا داری که گاهی از خودم می پرسم مادر منم اینقدر دوستم داره ؟ ... بعد حسودیم می شه و بعدش خدا رو شکر می کنم

می دونی بهارم

در خصوص تو چند تا آرزو دارم ... چند تا آرزوی قشنگ

یکی این که هر چه زودتر از نزدیک ببینمت ... آخه کدوم مادریه که دلش واسه دیدن دخترش بیتاب نباشه ؟

دومیش اینه که سلامتی و شادی و نشاط همیشگی داشته باشی

و سوم این که خوشبخت بشی و کامروا ..........

بی صبرانه منتظر بازگشتت و یه پست قشنگ از خودت هستم

مامان نسترن

 

 

چرا !؟ چقدر زود گذر و  ... !


 

به قلم بهار در ساعت موضوع تو بهاری ... نه بهاران از توست | همين كه هست