رها ...
پاره ای وقت ها
دلتنگ و آشفته از حسی غریب
معلّق ، بین بودن و نبودن
همه ی آسمان را با نگاهت سیر می کنی
مهتاب را می نگری
... در دل سیاه شب ... تنها یک ستاره
آسمان دلت را آذین می بندد
و چلچراغ شب های بی ستاره ات می شود
پاره ای وقت ها
می خواهی بمانی و با سیاهی بجنگی
آنگاه که عشق تو را
به نام می خواند
« ن . م »
به قلم بهار در ساعت موضوع در غیاب تو ... | همين كه هست
من و خودم

نميدانم زندگی چيست !؟
اگر زندگی شكستن سكوت است
سالهاست كه من سكوت
را شكسته ام
اگر خروش جويبار است
سالهاست كه من در چشمه ی
جوشان زندگی جوشيده ام
اما اين نكته را فراموش نمیكنم
كه زندگی بیوفاست
زندگی سالهاست به من آموخته
اشك بريزم ، اما اشكانم به
من نياموختند كه چگونه
زندگیكنم ... !؟
شايد با سكوت بتوانم زندگیكنم
...
سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگی را گريه كردم
نبودی در فراق شانه هايت
به هر خاكی رسيدم تكيه كردم
...
هروقت كه دل كسی رو شكستی
روی يه ديوار ميخی بكوب تا يادت
باشه كه دلشو شكستی
هروقت كه دلشو بدست آوردی
ميخ رو از روی ديوار در بيار
آخه ، دلشو بدست آوردی !
اما چه فايده جای ميخ كه رو
ديوار مونده ...!
...
فهرست اصلی
درد و دلهايم
مادرم ، تموم زندگیم برگشت ...
بهاریه ...
در غیاب تو ...
برای بهارم ...
تو بهاری ... نه بهاران از توست
...
لالایی برای بهارم
سکوت
يه عالمه دوست
يه عالمه دوست
عقبگرد
طراح قالب
POWERED BY